سفر بیستسالهی من با وارکرفت
از گریه برای آرتاس تا ساخت سرور شخصی • ۲۰۲۴ • خاطرات گیمری
امتیاز تراز
🎮 سفر بیستسالهی من با وارکرفت (قسمت اول)
از گریه پای آرثاس تا سقوط در دام ورلد آو وارکرفت
داستان من از جایی شروع شد که هنوز قد آدمیزاد به موس میرسیدم. حوالی سالهای 2004 یا 2005، چهارم دبستان بودم و درگیر دغدغههای مهمی مثل مشق شب، زنگ ورزش، و اینکه آیا امروز دوباره برف میاد یا نه. یهو داداش بزرگم (روحش شاد) با یه CD وارد شد که رویش نوشته بود:
Warcraft 3: Reign of Chaos
اون لحظه اصلاً نمیدونستم این CD قراره ۲۰ سال آیندهمو تبدیل کنه به ترکیبی از گیمپلی، PTSD از Arthas و اعتیاد به MMO.
💿 اون لحظه تاریخی
نصب کردیم. اجرا کردیم. و من که قبلش با Command & Conquer و Red Alert و Stronghold Crusader حال میکردم، با خودم گفتم: «خب اینم یه استراتژی دیگه، میزنیم تمامش میکنیم میریم دنبال کارمون.»
آره… هیچکس هشدار نداد که این یکی قراره زندگیمو منهدم کنه.
⚔️ اولین چَکِ محکم: مأموریت Stratholme
کودک معصوم داخل من فکر میکرد این بازی سادهست. بعد رسیدم به مأموریت معروف The Purge of Stratholme.
من: «خب، بریم بزنیم این مأموریتو رد کنیم.»
بازی: «بشین بچه. هنوز مونده تا بزرگ شی.»
از بس به فنا رفتم، رفتم سراغ بخش تاریک گیمری: مأموریتای بعدی باز بودن چون بازی کرکی بود. رفتم سراغ داداشم:
– پدیِ بچه: «من ردش کردم.»
– داداش: «تو چی رو رد کردی؟ مگه میشه؟»
– من: «اینجا نگاه کن، اینجوری میری مرحله بعد.»
– داداش: «نه نه نه… این خیانته. بشین بازی رو کامل برو. کرک بودن دلیل نمیشه بزنی زیرش!»
اونجا بود که فهمیدم اخلاق گیمری مهمتر از اخلاق مدنیه.
💔 چَک دوم: پایان کمپین انسانها
وقتی آرثاس غارت و قتلعام کرد و در نهایت هم برگشت و پدرش رو زد، نصف ذهن من خرد شد. من نشستم گریه کردم. رفتم پیش مامان:
– من: «مامان ناراحتم چون یه اتفاق تو بازی افتاد…»
– مامان با آرامش مادرانه: «خب آدمها عوض میشن.»
هیچکس نفهمید این جمله برای من تبدیل شد به فلسفه زندگی تا همین امروز. همه یادتون باشه: آرثاس هم یه روز بچه خوبی بود. بعدش شد آرتاس.
🔥 بعدش چی؟ آخر الزمانی به اسم Archimonde
رسیدم به آخر کمپین نایتالفها. آرچیماند داشت میاومد له کنه همه رو. خودم نمیتونستم رد کنم و دوباره داداشم اومد نجاتم داد. اونجا بود که فهمیدم:
داشتن یه برادر گیمر = داشتن یه «Save File» انسانی.
❄️ فصل دوم ورود میکند: Frozen Throne
زمان گذشت تا سال 2005 یا 2006. پنجم دبستان. یه روز داداشم با یه CD جدید وارد شد. این بار رویش نوشته بود:
Warcraft 3: The Frozen Throne
انگار نسخه قبلی کافی نبود، بازی اومده بود ادامه داستان بده، و البته ادامه زجرهای روحی من.
اونجا بود که مسیرم به سمت World of Warcraft شکل گرفت. راهی که هنوز که هنوزه ازش برنگشتم. و این تازه قسمت اول داستانه…
❄️ قسمت دوم: ماموریت سوم نایتالفها
کابوس یک بچه دهساله در روز برفی
یه روز برفی بود. مدرسه تعطیل. بچههای محل توپبازی میکردن، آدمبرفی میساختن، و زندگیشون رو میکردن. من چی؟ من گیر کرده بودم وسط جنگل اشنوال، دنبال این که مالفوریون از خواب قسطی بیدار بشه و مرحله تموم شه.
این مأموریت سوم نایتالفها، اونی که باید از مالفوریون محافظت کنی… برای من دهساله حکم Dark Souls روی حالت Nightmare رو داشت.
💀 چرخهٔ بیپایان شکست
هر بار که شروع میکردم:
– من: «این بار دیگه میبرم.»
– بازی: «نه عزیزم. دوباره امتحان کن.»
– موبها: «امروز روز مرگ توئه.»
– مالفوریون: «من دارم میخوابم، مزاحم نشین.»
۴ بار، ۵ بار، ۱۰ بار… آخرش رسماً قایم موشک بازی با فساد و بیعدالتی بود.
🦸♂️ ورود ناجی
ولی مثل همیشه، ناجی من از در وارد شد: داداشم، موجود افسانهای که ۱۱ سال ازم بزرگتر بود و انگار زبان انگلیسی رو با خون میمکید.
همین که میاومد خونه، من با حالت «سیو نقطه مرگ» بهش نگاه میکردم:
– من: «داداش… اون مرحله… همونه…»
– داداش: «باشه بیار ببینم.»
– من: «دمت گرم.»
🤝 تیمورک برادرانه
با کمکش رفتیم جلو، راهها رو چک کردیم، نیرو ساختیم، و نهایتاً مرحله شکست خورد و مالفوریون بیدار شد، انگار نه انگار که چند ساعت رو مغز من اسکی رفته بود.
اون مأموریت هیچوقت از ذهنم پاک نشد. نه به خاطر سختیاش، به خاطر اون تیمورک دو نفرهمون. خیلی از مراحل همینجوری رد شد: من بازی میکردم، تا گیر میکردم خیره میشدم به در، منتظر بودم داداشم بیاد خونه. اونم با حوصله توضیح میداد، میخندید، و کمک میکرد ردش کنیم.
اگه امروز من تو دنیای گیم اینقدر ریشه دارم، بخش بزرگش به خاطر همون روزهای برفی، همون مأموریتها، و همون همکاری دو نفره است.
🔥 قسمت سوم: پایان رین آو کیاس
جایی که نایتالفها اعصابم را خوردند
بله، میدانم. آخرین مأموریت نایتالفها کابوس بود. من ۱۰–۱۱ سالم بود، دو بار تلاش کردم، دو بار با اختلاف فاحش خوردم زمین. بازی اصلاً با من شوخی نداشت. آرچیماند داشت میآمد، دنیا داشت میسوخت، و من هنوز داشتم فکر میکردم کدوم ساختمان رو اول بسازم.
طبق روال همیشگی، داداشم وارد شد و با هم ردش کردیم.
برای یک بچهی دهساله طبیعی بود که تنهایی نتونه از پسش بربیاد. و همین «تنهایی نبودن» بخش مهم خاطره است.
به هر حال، Warcraft 3: Reign of Chaos تموم شد. پر از خاطره، سخت، دراماتیک، و از اون بازیهایی که تا آخر عمر تو ذهنت میمونه.
ولی داستان اینجا تموم نشد. اصلاً نزدیک تموم شدن هم نبود.
❄️ فست فوروارد: کلاس پنجم، ۲۰۰۶–۲۰۰۷
Frozen Throne وارد میشود
یک سال بعد. من؟ کلاس پنجم ابتدایی. بازی جدید؟ Warcraft 3: The Frozen Throne.
نکتهی تاریخی مهم: این نسخه دوبله فارسی بود. بله. دوبله. فارسی.
امروز که فکر میکنم، هنوز مغزم قبول نکرده این واقعاً اتفاق افتاده.
نصبش کردم و شروع کردم. این بار دیگه بلد بودم بازی کنم. مکانیکها آشنا بود، منویها ترسناک نبود، و فهمیده بودم «اول هیرو، بعد اقتصاد».
بازی نسبت به Reign of Chaos راحتتر بود. تنها چالش جدیای که واقعاً یادمه، مأموریت سیلواناس در برابر سه تا دردلورد بود که خیلی دوستش داشتم. کمپین آرثاس هم سخت بود، چون هر مرحله ضعیفتر میشد و بازی عمداً داشت میگفت: «ببین انتخابهات عواقب دارن.»
ولی در مجموع، Frozen Throne برام سادهتر بود. نه به خاطر اینکه بازی ضعیفتر بود، به خاطر اینکه من دو سال بزرگتر شده بودم، عاقلتر شده بودم، و دیگه مثل قبل تو هر مأموریت له نمیشدم.
با این حال، از نظر احساسی، Reign of Chaos هنوز سنگینتر و ماندگارتر بود. Frozen Throne رو تموم کردم، پرونده بسته شد، رفتم سراغ مرحلهی بعد زندگی.
فکر میکردم.
💿 قاچاق CD در مدرسه
دوران تاریک اما باشکوه
اون موقعها آوردن CD به مدرسه غیرقانونی بود. نه واقعاً، ولی حسش اینطوری بود.
بازیها رو باید قایم میکردیم ته کیف، بعد از مدرسه، تو سرویس مدرسه، دور از چشم راننده و ناظم و کل سیستم آموزشی کشور، CDها دست به دست میشد.
ریسک بالا بود. اگه میگرفتن، CD مصادره میشد. و مصادره یعنی پایان یک رؤیا.
تو همون سرویس، یه پسر بود که دو سال از من کوچیکتر بود. اون موقع که من ۱۰ سالم بود و Reign of Chaos بازی میکردم، اون ۸ سالش بود و از یه بازی عجیب حرف میزد:
World of Warcraft
میگفت: «دوربین از پشت سرته، یه کاراکتر داری، تو یه دنیای بزرگ راه میری، همهچی لول داره.»
من پرسیدم: «خب اگه خوب بازی کنی و جاخالی بدی چی؟»
گفت: «نه، اتوماتیکه.»
من: «…چی؟»
هیچچی نفهمیدم. فکر میکردم یه اکشن RPG عجیب غریبه که طرف درست توضیح نمیده.
دو سال بعد، وقتی داشتم CD Frozen Throne رو تو سرویس با یکی دیگه عوض میکردم، همون پسره CD رو دید و گفت: «اوه، وارکرفت! من هنوز ورلد آو وارکرفت بازی میکنم.»
اونجا بود که فهمیدیم، اون WoW دوست داره، من Warcraft. و این شد اولین باند گیمری نصفهنیمهی زندگیم.
حتی گفت: «میخوای امتحانش کنی؟ یه DVDـه.»
من: «DVD ندارم.»
پایان غمانگیز یک فرصت تاریخی.
🗺️ Hero Map، Dota، و دوران طلایی
راستی، فقط کمپین نبود. ما Tower Defense داشتیم. Hero Map داشتیم. اون موقع بهش نمیگفتیم Dota. میگفتیم «مپ هیرو» یا «Hero Map».
Dota بود. Angel Arena بود. کلی مپ تکهیرو که ساعتها وقت میگرفت.
یکی از پسرخاله هام گیمنت داشت، Warcraft جزو بازیهاش بود، و مردم واقعاً بازی میکردن. من اونجا چیزهای زیادی یاد گرفتم.
اون سالها، حدود ۲۰۰۶، Warcraft تو اوج بود. و من بیخبر از همهجا، داشتم قدمبهقدم نزدیک میشدم به بزرگترین اشتباه گیمری زندگیم.
World of Warcraft.
ادامه دارد… (و بله، اینجا دقیقاً همون جاییه که سقوط آزاد شروع میشه.)
🚴 فست فوروارد ۲۰۰۹: دوچرخه، رفاقت، و شروع فاز خطرناک
بهار ۲۰۰۹. من ۱۳ سال و نیمه. در آستانه رفتن به سوم راهنمایی. رسماً «بزرگ شده» بودم. حداقل از نظر خودم.
یه دوچرخه بزرگ داشتم و محله رو مثل نقشهی مینیمپ کشف میکردم. هر روز میرفتم دم خونه دوستم، منتظرش میموندم تا بیاد بیرون و با هم بزنیم به رکاب.
اون دوران یه حس آزادی خاصی داشت. نه مسئولیت جدی، نه استرس کنکور، فقط باد تو صورت و زنگ دوچرخه.
و یه روز سرنوشت تصمیم گرفت دوباره وارد داستان شه.
همون پسری که دو سال قبل تو سرویس دربارهی World of Warcraft حرف میزد، یهویی جلوی خونه دوستم دیدمش. معلوم شد دوست پسرعموی دوستم هم هست.
دنیا کوچیکتر از اونیه که فکر میکنی، مخصوصاً وقتی همه تو یه محله باشن.
کمکم چهار نفر شدیم. و اونجا بود که رفاقت جدی شروع شد.
💿 عصر طلایی DVD: وقتی فکر میکردیم دیسک کیفیت میاره
۲۰۰۸ یه DVD Writer برای کامپیوترم خریدم. اون لحظه حس میکردم لول آپ شدم.
اون زمان یه باور عمومی عجیب وجود داشت: «DVD کیفیتش از CD بالاتره.»
ما واقعاً فکر میکردیم اگه یه بازی روی DVD باشه، کیفیتش اتوماتیک بهتره. فیلم هم همینطور. بازی هم همینطور. DVD پادشاه بود.
حتی یادمه اگه یه بازی ۵ تا CD داشت و یه نسخه تک DVD هم بود، بدون فکر میگفتم: «DVD بهتره، کیفیتش بالاتره.»
در حالی که ماجرا فقط حجم و بیتریت بود. ولی اون موقع؟
DVD = تکنولوژی فضایی ناسا.
خاطرات شیرینِ جهل دیجیتال.
⚡ آپگرید تاریخی سیستم: هیولای خانگی من
بهار ۲۰۰۹، سیستمم رو ارتقا دادم:
• AMD Athlon Dual Core 2.5GHz
• 2GB DDR2 RAM
• Nvidia 9400GT 512MB DDR2
(آره، اینجا یه ذره سرم کلاه رفت، میتونستم DDR3 بگیرم، ولی خب… زندگیه.)
برای من اون سیستم یه سوپرکامپیوتر بود. حس میکردم آمادهام جهان رو فتح کنم.
Xbox 360 گیمها؟ اجرا میشه. Call of Duty؟ میاد بالا. Assassin's Creed؟ بفرما. AAAهای اون زمان؟ عالی.
و وسط این غرور سختافزاری، یه فکر قدیمی دوباره برگشت:
World of Warcraft.
🌐 اولین تلاش برای WoW: افسانه اینترنت پرسرعت
رفتم مغازه بازی فروشی و گفتم: «ورلد آو وارکرفت دارید؟»
فروشنده گفت: «این اینترنت قوی میخواد، با دایالآپ نمیتونی.»
دوستم گفت: «نه بابا، اون برای آنلاین بلزاردـه. من آفلاینشو دارم.»
آفلاین WoW. خود همین عبارت یه پارادوکس فلسفیه.
☀️ DVD افسانهای: دیسک آفتابسوخته نجاتدهنده
دوستم یه DVD بهم داد. همون دیسکی که احتمالاً از ۲۰۰۴–۲۰۰۵ زنده مونده بود.
وقتی دیدمش، شوکه شدم. آفتابسوخته. چند تا سوراخ روش. سطحش مثل اینکه از جنگ برگشته باشه.
هنوزم نمیدونم چطور نصب شد. ترکیبی از شانس، دعا، و شاید اراده لیچ کینگ.
ولی نصب شد.
🚀 علم موشکی: ساخت سرور شخصی در ۱۳ سالگی
داخلش یه راهنما بود. راهنمایی که بیشتر شبیه جزوه مهندسی شبکه بود تا دفترچه بازی.
باید سرور شبیهسازی میکردی. بازی رو گول میزدی فکر کنه وصله به یه سرور واقعی. پورتها، فایلها، تنظیمات، اجرا کردن همزمان چند برنامه…
برای یه بچه 13 ساله؟ این رسماً هک ناسا بود.
و تازه یه ابزار هم داشت که میتونستی HP و لول و دمیج رو تغییر بدی.
عملاً مود خدای مطلق.
اونجا بود که اولین بار وارد دنیای WoW شدم. آفلاین. تنها. تو یه سرور تقلبی. با یه دیسک سوراخدار که به شکل معجزهآسا کار میکرد.
و من هنوز نمیدونستم این فقط شروع یه اعتیاد چندسالهست.
ادامه رو نگه میداریم برای قسمت بعد…
این مطلب رو دوست داشتی؟
با دوستات به اشتراک بذار تا اونا هم خاطرات گیمریشون رو یاد بیارن!